پدر شهيد صانع ژاله با بيان اينكه فرزند شهيدش فردي معتقد و حافظ قرآن بود، گفت: قاتلان ازخدابيخبر پسرم را نميبخشم چرا كه آنها نگذاشتند ميوه زندگيام ثمر دهد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 16:39  توسط يحيي
|
حضرت جواد الا ئمّه به نقل از پدران بزرگوارش از امام حسين صلوات اللّه عليهم اجمعين در حديثى بسيار طولانى حكايت فرمايد:
روزى بر جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شدم ، شخصى به نام اءبىِّ بن كعب حضور داشت و سؤال و جواب هائى پيرامون ائمّه اطهار عليهم السلام مطرح شد تا جائى كه جدّم رسول اللّه صلى الله عليه و آله اظهار داشت :
خداوند متعال در صُلب يازدهمين خليفه ام ، نطفه اى پاك و منزّه قرار داده است كه تمام انسان هاى مؤمن به وسيله آن شادمان و راضى خواهند شد.
خداوند تبارك و تعالى در عالم ذرّ عهد و ميثاق ولايت او را گرفته است و كسانى نسبت به او كافر خواهند شد كه منكر خداوند باشند.
او امامى است پرهيزكار و پاك ، مسرور كننده و رضايت بخش ، هدايت گر و هدايت بخش ، حكم به عدل مى نمايد و بر اجراى عدالت دستور مى دهد.
در تمام امور، خداوند حكيم را تصديق مى كند و خداوند هم او را تصديق و تاءييد خواهد كرد، او از ديد افراد، مخفى و پنهان مى گردد تا زمانى كه آمادگى ظهور و بيان احكامش در جامعه آشكار شود.
در طالقان گنج هاى ارزشمندى در انتظار اوست كه نه طلا است و نه نقره ، بلكه مردانى قوى و پايدار خواهند بود.
خداوند متعال هنگام فزرندم ، از تمام شهرها و دورترين نقاط اصحاب او را گرد يكديگر جمع مى نمايد كه به تعداد اصحاب جنگ بدر - يعنى ؛ سيصد و سيزده نفر - خواهند بود.
و طومارى در دست دارد كه در آن نام تمام اصحاب و يارانش با معرّفى كامل از جهت نسب ، شهر، شغل و فاميل خانوادگى ثبت و ظبط گرديده است .
امام حسين عليه السلام افزود: اءُبىّ بن كعب سؤ ال كرد: علائم و نشانه هاى ظهور او چگونه و چيست ؟
جدّم رسول اللّه صلى الله عليه و آله در جواب او، فرمود: بيرقى مخصوص او قرار گرفته است كه هر موقع زمان ظهورش فرا رسد؛ بيرق ، باز و گسترده خواهد شد و خداوند متعال آن را به سخن درخواهد آورد، پس صاحبش را صدا مى زند و مى گويد:
اى ولىّ اللّه ! ظاهر شو و دشمنان خدا را به هلاكت برسان .
همچنين شمشيرى مخصوص او، در قلاف قرار داده شده است ، كه هنگام خروج حضرتش شمشير از قلاف بيرون آيد و با قدرت خداوند به سخن آيد و گويد:
اى ولىّ اللّه ! خارج و ظاهر شو، چون كه ديگر بر تو جائز نيست كه نسبت به دشمنان خدا ساكت و آرام بنشينى .
پس در همان حال ، ظاهر و خارج مى گردد و دشمنان خداوند متعال را در هر كجاى عالَم و در هر حالتى بيابد پس از إتمام حجّت به قتل خواهد رساند.
و او تمام حدود و احكام الهى را به اجراء در خواهد آورد، در حالتى كه جبرئيل سمت راست و ميكائيل سمت چپ و شعيب فرزند صالح جلوى او قرار دارد.
و به همين زودى قبل از قيام قيامت ، او را خواهيد يافت و من تمام امور خود را به خداوند واگذار مى كنم .
سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله در ادامه فرمايش خود افزود: اى اءُبىّ! خوشا به حال كسى كه در آن زمان حجّت خدا را درك كند و خوشا به سعادت كسى كه دوستدار او، و معتقد و مؤمن به ولايت و امامت او باشد، همانا كه خداوند متعال آن افراد مؤمن را از شدائد و هلاكت ها نجات مى بخشد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 23:14  توسط يحيي
|
تلفني كه من به خدا زدم !
سالها قبل ، در اتاق كار خود نشسته بودم كه مرد روحاني خوش چهرهاي وارد شد. از چينهاي عميق پيشانياش پيدا بود كه مردي دنيا ديده و سرد و گرم روزگار چشيدهاست. سر و وضع نسبتاً مرتبي داشت و پنجاه ساله به نظر ميرسيد و رفتار متين او انسان را به احترام وامي داشت.
پس از سلام و احوال پرسي، گفت:
شنيدهام كه روحاني زادهايد و اصيل و درد آشنا. كتابي نوشتهام كه اگر مجوز چاپ آن را صادر كنيد براي هيمشه ممنون شما خواهم بود. نگاهي به كتابهايي كه در روي ميز كارم بر روي هم انباشته شده بود، انداختم و گفتم:
ملاحظه ميكنيد، اين كتابها به ترتيب در انتظار نوبت نشستهاند تا پس از رسيدگي به دست چاپ سپرده شوند و مؤلفان آنها همه، همين تقاضاي شما را دارند. شغل اصلي من دبيري است و با حفظ سمت آموزشي، اين وظيفه سنگين اداري را نيز به من محول كردهاند تا در ساعات فراغت به بررسي كتاب بپردازم! و طبيعي است كه كار به روز نباشد. جانا! چه كند يك دل با اين همه دلبر؟! اگر شما به جاي من بوديد چه ميكرديد؟!
با لحن پدرانهاي گفت:
فرزندم! فكر نميكنم در تشخيص خود اشتباه كرده باشم، شما اهل درديد و درد مرا خوب ميفهميد! اين كتاب، ماجراي تلفني است كه من به خدا زدهام! و فكر ميكنم كه مطالعه آن براي عموم مردم خصوصاً جوانان جوانان مفيد باشد. بركاتي كه اين تلفن به همراه داشته، نه تنها زندگي من بلكه زندگي صدها نفر را تا به امروز دگرگون ساخته است. اگر من به جاي شما بودم نگاه گذرايي به مطالب كتاب ميانداختم و اجازه چاپ آن را صادر ميكردم!
آن روز، حدود هفت سال از آشنايي من با عزيز نادرالوجودي چون آقاي مجتهدي ميگذشت و طبعاً تشنه شنیدن مطالبي از اين دست بودم، خصوصاً كه سفارش اكيد آن مرد خدا را هميشه به خاطر سپرده بودم كه:
« فرصتها را نبايد از دست داد.»
گفتم:
نيازي به بررسي كتاب نيست! دوست دارم فهرست وار مطالب كتاب را از زبان شما بشنوم.
گفت:
اسم كتاب را: « عبرتانگيز» گذاشتهام به خاطر عبرتهاي بسياري كه از آن ميتوان گرفت.
اين كتاب دو بخش دارد، بخش اول آن درباره تلفني است كه به خدا زدهام! و بخش دوم آن مربوط به بركات بيشماري ميشود كه اين تلفن به همراه داشته. بعد آمار مفصلي را ارايه كرد كه تا آن روز توفيق انجام چه خدماتي را خداوند نصيب او كرده است؛ از قبيل: احداث چند باب دارالايتام، دبستان ، دبيرستان، مسجد و ... و گفت: آمار اين خدمات به تفكيك سال، دقيقاً در اين كتاب آمده است.
از توفيق بزرگي كه خداوند سبحان نصيب اين روحاني خدوم كرده بود، دچار حيرت شده بودم و از او خواستم ماجراي تلفن خود را به خدا برايم بازگو كند، و او در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، گفت:
طلبه جواني بودم كه در زمان مرجعيت آيت الله بروجردي از اراك به قم آمدم، و با آنكه بيش از 25 سال نداشتم بايستي هزينه يك خانواده پنج نفري را تأمين ميكردم، و شهريه ناچيزي كه هر ماه از حوزه ميگرفتم، پاسخگوي اجاره و هزينههاي زندگيام نبود، و با آنكه همسرم با فقر و نداري من ميساخت ولي اغلب ناچار ميشدم براي امرار معاش از اين و آن قرض كنم.
دو سه سال به اين روال گذشت و كار من به جايي رسيد كه به تمامي كسبه محله گذرخان از نانوا گرفته تا بقال و قصاب بدهكار شده بودم و شرم ميكردم كه براي تهيه مايحتاج زندگي به آنها مراجعه كنم .
در اين شرايط دشوار و كمرشكن، صاحبخانه نيز با اصرار، اجارههاي عقب افتاده را يك جا از من طلب ميكرد و بار آخر كه به سراغم آمد، گفت: اگر تا دور روز ديگر بدهي خود را پرداخت نكني، اثاثيهات را از خانه بيرون ميريزم و خانهام را به مستأجري ميدهم كه توان پرداخت اين مال الجاره را داشته باشد !
ديگر كارد به استخوانم رسيده بود، سحرگاه از خانه بيرون زدم. بايستي خود را گم و گور ميكردم! زيرا ديگر تحمل آن همه سختي را نداشتم و نميتوانستم به چشمان بيفروغ فرزندانم نگاه كنم، و نگاه طلبكارانه كسبه محل را ناديده بگيرم، و از همه بدتر شاهد لحظهاي باشم كه اثاثيه مرا از خانه بيرون ميريزند !
از محله گذرخان كه بيرون آمدم، چششم به گنبد و گلدسته حرم مطهر حضرت معصومه عليهاالسلام افتاد، بي اختيار دلم شكست و قطرات اشك بر گونهام نشست، و با زبان بي زباني، ناگفتههاي دلم را براي آن بانوي بزرگوار گفتم. نماز صبح را در حرم بيبي خواندم، و از صحن بيرون آمدم :
چند اتوبوس در كنار « سه راه موزه » سرگرم پركردن مسافر بودند. دلم از غصه پر بود و جيبم خالي! بسيار كاويدم و سرانجام يك اسكناس 50 ريالي را در گوشه جيب بغلم پيدا كردم! سوار اتوبوسي شدم كه به تهران ميرفت و قرار بود مسافرهاي خود را در ميدان شوش پياده كند .
در طول راه، لحظهاي ارتباط قلبيام با خدا قطع نميشد. مدام اشك ميريختم و ميسوختم. التهاب عجيبي تمام وجودم را فرا گرفته بود، انگار بر سر آتش نشستهام! ناگهان با صداي راننده اتوبوس به خود آمدم كه ميگفت :
آقا! آخر خط است. ميدان شوش همين جاست !
از ماشين پياده شدم، ساعتي از طلوع آفتاب ميگذشت. بايد به كجا ميرفتم؟ پاسخي براي اين سؤال نداشتم!
مغازهها يكي پس از ديگري باز ميشد، و من در ميانه آنها به آدم آوارهاي ميماندم كه جايي براي رفتن ندارد، ولي سعي ميكند تا كسي پي به رازش نبرد!
ناگهان به خاطرم خطور كرد كه برادرم ميگفت در خيابان شمالي منتهي به اين ميدان، نمايشگاه فرش دارد، و تابلوي بزرگي به چند رنگ سردر نمايشگاه او را زينت داده است .
تصميم گرفتم كه از او ديدن كنم، هر چند او تمايلي به ديدن من نداشت .
محل كارش را پيدا كردم، نمايشگاهي بود چهار در و بسيار بزرگ، پيدا بود كه تازه درها را باز كرده، و يادش رفته كه در ماشين بنز خود را ببندد، و شايد عازم محلي بود و ميخواست از مغازه چيزي بردارد !
وارد نمايشگاه شدم و سلام كردم. همين كه نگاهش به من افتاد به طعنه گفت: عليكم! امروز آفتاب از كجا سرزده كه ياد فقيران كردهاي؟!
شما كجا؟ اينجا كجا؟
ميداني چند سال است كه همديگر را نديدهايم؟ ولي نه، تو تقصيري نداري! آدم عاقل كه قم را نميگذارد به تهران بيايد! هر چه باشد شما در قم برو و بيايي داريد، حق داريد ! باشد ما هم خدايي داريم !
گفت: اگر كاري نداري، همين جا باش! من بايد تا بازار بروم و برگردم، يك ساعت بيشتر طول نميكشد ! شاگردم امروز مرخصي گرفته، وقتي كه برگشتم بيشتر با هم صحبت ميكنيم !
او رفت و من ماندم و آن نمايشگاه بزرگ كه از قاليچههاي ابريشمي گرانبها انباشته شده بود .
ديدن آن همه مال و منال، بغضي شد و راه گلويم را گرفت!
رو به آسمان كردم و گفتم :
آ خدا ! ما هر دو بنده توايم و هر دو برادر هم، و اين تويي كه روزي ما را مقدر ميكني. او در نهايت آسايش است و توانگري، و من كه جواني خود را صرف آموختن علوم ديني كردهام، لحظهاي نيست كه با فقر و تنگدستي دست و پنجه نرم نكنم! تو را به عزتات و جلال ربوبيات كه بيش از اين شرمسار اين و آنم مگردان، و از مال دنيا چنان بي نيازم كن كه پناه بندگان نيازمند تو باشم كه براي مرد، دردي بدتر از تنگدستي نيست كه: من لا معاش له، لا معاد له .
در اين اثنا نگاهم به تلفن روي ميز برادرم افتاد كه انگار مرا صدا ميزند! و حسي غريب از درون به من نهيب ميزد كه گوشي را بردار و با خدا دو سه كلمهاي درد دل كن !
گوشي را برداشتم، چشمان خود را بستم، و پشت سر هم چند شماره را گرفتم، صدايي در گوشي تلفن پيچيد كه: الو! بفرماييد!
چرا حرف نميزنيد؟ الو! الو !
از كاري كه كرده بودم، پشيمان شدم، خواستم گوشي را قطع كنم، كه شنيدم صدايي ملتمسانه ميگفت :
تو را به آنكه ميپرستي، تماس خود را با ما قطع نكن!
ما منتظر تلفن شما بوديم! و به كمك شما احتياج داريم!
لطفاً نشاني خود را بگو و ما را از اين انتظار بيرون بيار!
مگر نميخواستي با خدا درد دل كني؟
ناخواسته نشاني مغازه برادرم را دادم و بعد، از كاري كه كرده بودم به قدري پشيمان شدم كه از مغازه بيرون زدم و به انتظار آمدن برادرم نشستم!
با خودم ميگفتم: كه خود كرده را تدبير نيست! بايد تاوان اين گستاخي خود را بدهي.
آخر كدام آدم عاقلي تا به حال تلفني با خدا تماس گرفته است؟ اين چه اشتباه بزرگي بود كه امروز مرتكب شدي؟ از يك روحاني واقعي اين كار بعيد است !
از اينها گذشته، كسي كه گوشي را برداشته بود از كجا ميدانست كه من ميخواستم با خدا درد دل كنم؟ ثانياً چرا التماس ميكرد كه گوشي را قطع نكنم؟ و...
اينها سؤالاتي بود كه مرتباً در ذهن من نقش ميبست، ولي پاسخي براي آنها نداشتم! ناگهان سواري مدل بالايي جلوي نمايشگاه توقف كرد، و راننده آن با لباس فرم نوار دوزي شده با عجله از ماشين بيرون پريد و در عقب سواري را با احترام باز كرد، و چند لحظه بعد پيرمرد موقري بيرون آمد. از وضع لباس فاستوني اطو كرده و كلاه فرنگي و عصاي دسته استخواني او پيدا بود كه از طبقه مرفه و اشراف است .
پس از آنكه راننده با نشان دادن تابلوي مغازه به او اطمينان داد كه آدرس را درست آمده است، پيرمرد از جلو و او از عقب با گامهاي شمرده به طرف مغازه حركت كردند .
در آن لحظات با سر درگمي عجيبي دست به گريبان بودم و نميدانستم چه بايد بكنم؟
آنها داخل مغازه شدند، و من در كنار در ورودي ايستادم. پيرمرد همين كه چشمش به من افتاد، گفت :
اين مغازه از شماست؟!
گفتم: نه! تشريف داشته باشيد، صاحب مغازه تا دقايقي ديگر خواهدآمد !
از لحن پيرمرد و شيوه صبحت كردن او فهميدم كه همان كسي است كه گوشي را برداشت و با من صحبت كرد!
در آن لحظه خدا خدا ميكردم كه مبادا در اين حال برادرم برسد و از ماجراي تلفن مطلع شود و بهانه ی تازهاي براي تحقير كردن من به دست او بيفتد !
پيرمرد كه از پريشاني حال من به واقعيت امر پي برده بود، با مهرباني پرسيد :
شما نبوديد كه حدود نيم ساعت پيش به خانه ما زنگ زديد؟! صداي شما براي من كاملاً آشناست !
خواستم عذري بياورم، و از مزاحمتي كه ناخواسته براي او فراهم آورده بودم، پوزش بطلبم، ولي با درنگي كه از خود نشان دادم، پيرمرد آنچه را بايد بفهمد، فهميد. جلو آمد و در آغوشم گرفت و گفت :
خدا را شكر كه گمشده « بانو» را پيدا كردم! و بعد به راننده خود تشر زد كه چرا ايستادهاي و ما را تماشا ميكني؟! آقا را راهنمايي كن! بايد زودتر خود را به « بانو» برسانيم !
هرچه از رفتن خودداري كردم، اصرار پيرمرد بيشتر ميشد و در همين اثنا برادرم از راه رسيد و ديد كه آن مرد اشرافي با چه اصراري به من ميخواهد كه براي چند ساعتي مهمان او باشم و من استنكاف ميكنم! سرانجام تصميم گرفتم خود را به دست سرنوشت بسپارم و پيش از آنكه برادرم از ماجراي تلفن آگاه شود، به همراه پيرمرد بروم !
فراموش نميكنم هنگامي كه ميخواستم سوار ماشين شوم و آن پيرمرد موقر به احترام من شخصاً در عقب سواري مدل بالاي خود را باز كرده بود، برادرم كه در عالم خيال حتي تصور نميكرد كه برادر طلبه او از چنان موقعيتي برخوردار باشد به هنگام خداحافظي در بيخ گوشم گفت :
حالا ميفهمم كه چرا ما را تحويل نميگرفتي! كاش خدا تمام ثروت مرا ميگرفت و در عوض يك مريد پر و پا قرصي مثل اين پير مرد اشرافي نصيب من ميكرد !
اين خدا بود كه آبروي مرا خريد و آن قدر مرا در چشم برادرم بزرگ جلوه داد كه حالا به موقعيت من حسرت ميخورد و از من ميخواست زير بال او را هم بگيرم !
ماشين سواري با سرعت از خيابانها ميگذشت ولي من ابداً حركتي احساس نميكردم! انگار سوار كشتي شدهام و امواج كوهپيكر دريا ما را آرام آرام به پيش ميبرد !
اتوبوس از رده خارج امروز صبح كجا، و اين سواري بنز مدل بالاي خوش ركاب كجا؟! واقعاً انسان در كار خدا در ميماند و در برابر عظمت او با تمام وجود احساس كوچكي و ناچيزي ميكند .
از پيچ شميران هم گذشتيم، و راننده پس از عبور از يك خيابان طولاني و مشجر، سواري را به سمت خانه ويلايي بسيار بزرگي كه دو نگهبان در سمت راست و چپ در ورودي آن با لباس فرم ايستاده بودند، هدايت كرد .
نگهبانان به محض ديدن سواري، در ورودي را باز كرده و دست خود را به رسم سلام بالا بردند، و پير مرد با اشاره دست به احترام آنان پاسخ گفت و با نواختن عصا به شانه راننده از او خواست تا به حركت خود ادامه دهد و توقف نكند !
از خيابان نسبتاً عريضي كه باغچههاي زيبا و گلكاري شده در دو طرف آن خود نمايي ميكردند گذشتيم.
ساختمان با شكوهي كه توسط پرچينهاي سرسبز از سايه قسمتها مجزا شده بود و در وسط محوطهاي چمنكاري شده قرار داشت .
ما پس از پياده شدن از ماشين با راهنمايي آن پير مرد از پلههايي كه دايره وارد ساختمان را احاطه كرده بود، بالا رفتيم و از در شمالي وارد ساختمان شديم .
تماشاي سرسرايي بسيار بزرگ و مجلل، با چلچراغهاي نفيس، و فرشهاي عتيقه و ... براي من و امثال من اين پيام را به همراه داشت كه آدمي موجودي است طبعاً سيري ناپذير و آزمند! كه هر چه از خداي خود بيشتر دور ميشود، به مال و منال دنيا بيشتر دل ميبندد و سرانجام از سراب عطشخيز دنيا در نهايت ناكامي و عطشناكي به وادي برزخ كوچ ميكند در حالي كه جز كفني از مال دنيا به همراه ندارد و بايد پاسخگوي وزر و وبالي باشد كه بر دوش او سنگيني ميكند !
به خاطر دارم كه در آن لحظات، از فرط حيرت قادر به سخن گفتن نبودم، و آرزو ميكردم كه اين نمايشنامه هر چه زودتر به پايان برسد!
پيرمرد كه دقايقي پيش مرا تنها گذاشته بود به اتفاق خانمي كه سعي ميكرد با كمك خدمتكار مخصوص خود سر و روي خود را با چادر بپوشاند! وارد سرسرا شد .
آن خانم، همين كه به چند قدمي من رسيد، با ديدن من فريادي كشيد و از حال رفت !
خدمتكاران دويدند و آب قند و گلاب آوردند دقايقي بعد كه خانم حال طبيعي خود را پيدا كرد، رو به پيرمرد كرد و گفت :
به روح پدرم قسم همين آقا را با همين شكل و شمايل ديشب در خواب به من نشان دادند! كسي كه بايد اين گره كور را از كلاف سر در گم زندگي من باز كند همين آقا است !
به پيرمرد گفتم :
آيا وقت آن نرسيده كه ماجراي خود را براي من بگوييد و مرا از اين همه دلهره و حيرت بيرون بياوريد؟ !
گفت :
اين خانم، همسر من هستند. پدرشان كه از خاندان سرشناس قاجار بود، سال گذشته عمر خود را به شما داد و هنگام مرگ به همسرم كه تنها فرزند او بود، وصيتي كرد كه بايد از زبان خود او بشنويد .
همسر او كه سعي ميكرد آرامش خود را حفظ كند، گفت :
پدرم در دقايق واپسين عمر گفت :
تو تنها وارث مني و تمام ثروت كلان من از اين پس متعلق به تو خواهد بود، من در اين لحظات آخر در قبال مال و منال هنگفتي كه براي تو ميگذارم، از تو فقط يك تقاضا دارم و بايد به من قول بدهي كه در اولين فرصت تقاضاي مرا برآورده سازي .
گفتم: تقاضاي شما هر چه باشد انجام خواهم داد .
پدرم گفت :
متأسفانه در طول عمر خود، توفيق خدمت به مردم را كمتر پيدا كردهام و از ثروت بي حسابي كه خدا نصيبم كرده است نتوانستهام براي رضاي خدا گام مؤثري بردارم. چند روز پيش نشستم و بدهي خود را به خدا مشخص كردم.
نيمي از بدهي خود را تسويه كردم، ولي به خاطر بيماري نتوانستم بقيه بدهي خود را پاك كنم. صندوق در زير تخت من است، پس از مرگ من آن را بردار و در ميان افراد نيازمند قسمت كن. تقاضاي من از تو همين است و بس !
من هم به پدرم قول دادم كه در اولين فرصت به وصيت او عمل كنم. ولي متأسفانه پس از مرگ پدرم، به خاطر آمد و رفتها و مراسمي كه بود وصيت پدر را فراموش كردم !
ديشب در عالم خواب، صحنه دلخراشي را به من نشان دادند كه تا آخر عمر از ياد من نخواهد رفت !
در عالم رؤيا ديدم كه به حساب پدرم رسيدگي ميكنند و او مرتب التماس ميكند كه من تقصيري ندارم!
دخترم كوتاهي كرده است! در آن اثنا نگاه پدرم به من افتاد و با تندي به من گفت :
ديدي چه به روز من آوردي؟ مگر به من قول نداده بودي كه در اولين فرصت به تنها تقاضايي كه از تو داشتم عمل كني؟
چرا محتويات صندوق را به نيازمندان ندادي؟
در آن لحظات آرزو ميكردم كه زمين دهان باز ميكرد و مرا ميبعليد! از شدت شرم نميتوانستم به چشم پدرم نگاه كنم !
گفتم: چگونه ميتوانم كوتاهي خود را جبران كنم؟
و پدرم در حالي كه دو مأمور عذاب ميخواستند او را با خود ببرند به من گفت :
دخترم! به اين آقا خوب نگاه كن! اين آقا فردا صبح درست سر ساعت 9 از شدت فقر و درماندگي و نااميدي گوشي تلفن را بر ميدارد تا با خدا دو سه كلمه درد و دل كند!
لطف خدا شامل حال من ميشود و شمارهاي كه ميگيرد، شماره خانه شماست! تو بايد گوش به زنگ باشي و اين فرصت را از دست ندهي! آن صندوق متعلق به اين آقاست! دخترم! اين آخرين فرصت است! مبادا آن را از دست بدهي !
به طرفي كه پدرم اشاره كرده بود، نگاه كردم. ديدم شما با همين لباس و با همين شكل و قيافه آنجا ايستادهايد و به من نگاه ميكنيد !
و امروز درست ساعت 9 صبح بود كه تلفن زنگ زد و شوهرم به سفارش من ملتمسانه از شما خواست كه تلفن را قطع نكنيد و بقيه ماجرا را كه خود بهتر ميدانيد !
مثل اينكه از يك خواب دراز بيدار شده باشم، نفس عميقي كشيدم و نگاهي به اطراف خود انداختم. شرايط تازهاي كه داشت در زندگي من اتفاق ميافتاد به اندازهاي خارقالعاده و غافلگير كننده بود كه نميتوانستم باور كنم! مگر ميشود زندگي يك انسان در كمتر از چند ساعت اينقدر دستخوش دگرگوني شود؟!
من ، طلبهاي كه از ترس آبرو و بيم طلبكاران، همسر و فرزندانم را در شهر قم به امان خدا رها كرده و به تهران آمده بودم، الآن در موقعيتي قرار داشتم كه يكي از ثروتمندترين خانوادههاي اشرافي تهران عاجزانه از من ميخواستند كه به كمك آنها بشتابم و صندوق پول و جواهري را از آنان بپذيرم كه نميتوانستند آن را در جاي خود به مصرف برسانند؟ !
راستي از ديشب در من چه تغيير شگرفي رخ داده بود كه اين دگرگوني اساسي را به دنبال داشت؟!
جز روي آوردن به خدا و از ژرفاي دل خدا را صدا زدن؟!
بر درگاه كريمه اهل بيت عليهاالسلام سر ساييدن و ارتباط قلبي خود را با عوالم ماورايي برقرار كردن؟!
و سفره دل خود را در پيشگاه خداوند مهربان گشودن واز او استمداد كردن؟ !
به دستور بانوي خانه، كليد صندوق را آوردند و او از من خواست تا قفل آن را باز كنم، و من پس از دو ركعت نماز و عرض سپاس از الطاف خداوند چاره ساز، در صندوق را باز كردم. محتويات صندوق از اين قرار بود :
الف- يكصد هزار تومان پول نقد !
ب – يكصد و پنجاه عدد سكه طلا !
ج – پنجاه قطعه الماس و جواهر !
د- سند مالكيت قطعه زمين مرغوبي به مساحت بيست هكتار در شمال تهران .
هـ - و نوزده قطعه اشياء عتيقه و قيمتي !
سردفتري را به آنجا احضار كردند و فيالمجلس مالكيت زمين ياد شده را به نام من تغيير دادند و پس از صرف ناهار و ساعتي استراحت به همراه راننده به طرف قم حركت كرديم .
هنگامي كه به قم رسيديم، به راننده گفتم :
در نزديكي ميدان آستانه توقف كند، و من پس از تشرف به حرم مطهر كريمه اهل بيت، حضرت معصومه عليهاالسلام عرض نيايش به درگاه خدا و سپاس از مراحم كريمانه آن حضرت در گشودن گره كور زندگيام، در آن مكان مقدس با خداي خود پيمان بستم كه از ثروت بيحسابي كه نصيب من شده، در بر طرف كردن نيازهاي اساسي نيازمندان جامعه استفاده كنم و آن را در اموري كه خشنودي خدا و خلق خدا در آنست، مصرف نمايم .
اولين كاري كه پس از مراجعت به خانه انجام دادم، پرداخت بدهيهايي بود كه از آن رنج ميبردم، و بعد خانه نقلي كوچكي را به مبلغ سي و پنج هزار تومان خريدم و همسر و فرزندانم را پس از سالها خانه به دوشي در خانهاي كه متعلق به خودم بود سكونت دادم .
با مشورت با افراد خدوم و كاردان نيمي از آن ثروت هنگفت را در امور مشروعي سرمايهگذاري كردم كه منافع قابل ملاحظهاي داشت و با نيم ديگر آن چندين باب دارالايتام، دبستان، دبيرستان، مسجد و درمانگاه و داروخانه شبانهروزي احداث، و آب آشاميدني و بهداشتي اهالي چندين روستا را با صدها متر لولهكشي تأمين كردم.
از آن روز تاكنون از منافع سرمايهگذاريهايي كه كردهام هزينه تحصيلي دهها كودك بيسرپرست را از دوره دبستان تا تحصيلات عالي و نيز هزينههای جاري چندين مؤسسه عامالمنفعه را پرداخت ميكنم و آمار دقيق اين خدمات را به تفكيك در كتابي كه ملاحظه ميكنيد ذكر كردهام و آرزو ميكنم افراد نيكوكاري كه اين كتاب را مطالعه ميكنند، در گره گشايي از كار بندگان خدا و تأمين نيازمنديهاي آنان، اهتمام بيشتري از خود نشان دهند
گرفته شده از
http://www.bachehayeghalam.ir/articles/cat_07/012977.php
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 22:23  توسط يحيي
|
ظهور مهدي موعود حلقه اي است از حلقات مبارزه اهل حق و اهل باطل كه به پيروزي نهائي اهل حق منتهي مي شود ، سهيم بودن يك فرد در اين سعادت موقوف به اين است كه آن فرد عملا در گروه اهل حق باشد . آياتي كه بدانها در روايات استفاده شده است نشان مي دهد كه مهدي موعود ( عج ) مظهر نويدي است كه به اهل ايمان و عمل صالح داده شده است ، مظهر پيروزي نهائي اهل ايمان است : " وعد الله الذين آمنوا و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض و ليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم أمنا يعبدونني لا يشركون بي شيئا . . . " خداوند به مؤمنان و شايسته كاران وعده داده است كه آنان را جانشينان زمين قرار دهد ، ديني كه براي آنها آنرا پسنديده است مستقر سازد ، دوران خوف آنانرا تبديل به دوران امنيت نمايد ( دشمنان آنرا نابود سازد ) بدون ترس و واهمه خداي خويش را بپرستند و اطاعت غير خدا را گردن ننهند و چيزي را در عبادت يا طاعت شريك حق نسازند . ظهور مهدي موعود منتي است بر مستضعفان و خوار شمرده شدگان ، و وسيله اي است براي پيشوا و مقتدا شدن آنان ، و مقدمه اي است براي وراثت آنها خلافت الهي را در روي زمين " و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين " .
ظهور مهدي موعود ، تحقق بخش وعده اي است كه خداوند متعال از قديمترين زمانها در كتب آسماني به صالحان و متقيان داده است كه زمين از آن آنان است و پايان ، تنها به متقيان تعلق دارد : " و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادي الصالحون " - " ان الارض لله يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتقين " . حديث معروف كه مي فرمايد : " يملاء الله به الارض قسطا و عدلا بعد ما ملئت ظلما و جورا " نيز شاهد مدعاي ما است نه بر مدعاي آن گروه ، در اين حديث نيز تكيه بر روي ظلم شده است و سخن از گروه ظالم است كه مستلزم وجود گروه مظلوم است و مي رساند كه قيام مهدي براي حمايت مظلوماني است كه استحقاق حمايت دارند - بديهي است كه اگر گفته شده بود يملاء الله به الارض ايمانا و توحيدا وصلاحا بعد ما ملئت كفرا و شر كا و فساد مستلزم اين نبود كه لزوما گروهي مستحق حمايت وجود داشته باشد .
در آن صورت استنباط مي شد كه قيام مهدي موعود براي نجات حق از دست رفته و به صفر رسيده است نه براي گروه اهل حق - ولو به صورت يك اقليت . شيخ صدوق روايتي از امام صادق عليه السلام نقل مي كند مبني بر اينكه اين امر تحقق نمي پذيرد مگر اينكه هر يك از شقي و سعيد به نهايت كار خود برسد . پس سخن در اينست كه گروه سعداء و گروه اشقياء هر كدام به نهايت كار خود برسند ، سخن در اين نيست كه سعيدي در كار نباشد و فقط اشقياء به منتهي درجه شقاوت برسند . در روايت اسلامي سخن از گروهي زبده است ، كه به محض ظهور امام به آن حضرت ملحق مي شوند . بديهي است كه اين گروه ابتدا به ساكن خلق نمي شوند و بقول معروف از پاي بوته هيزم سبز نمي شوند . معلوم مي شود در عين اشاعه و رواج ظلم و فساد ، زمينه هايي عالي وجود دارد كه چنين گروه زبده را پرورش مي دهد . اين خود مي رساند كه نه تنها حق و حقيقت به صفر نرسيده است ، بلكه فرضا اگر اهل حق از نظر كميت قابل توجه نباشد از نظر كيفيت ارزنده ترين اهل ايمانند و در رديف ياران سيد الشهداء . از نظر روايات اسلامي در مقدمه قيام و ظهور امام يك سلسله قيامهاي ديگر از طرف اهل حق صورت مي گيرد ، آنچه به نام قيام يماني قبل از ظهور بيان شده است نمونه اي از اين سلسله قيامها است . اين جريانها نيز ابتدا به ساكن و بدون زمينه قبلي رخ نمي دهد .
در برخي روايات اسلامي سخن از دولتي است از اهل حق كه تا قيام مهدي عجل الله تعالي فرجه ادامه پيدا مي كند و چنانكه مي دانيم بعضي از " علماي شيعه " كه به برخي از " دولتهاي شيعي " معاصر خود حسن ظن داشته اند ، احتمال داده اند كه دولت حقي كه تا قيام مهدي موعود ادامه خواهد يافت همان سلسله دولتي باشد . اين احتمال هر چند ناشي از ضعف اطلاعات اجتماعي و عدم بينش صحيح آنان نسبت به اوضاع سياسي زمان خود بوده اما حكايتگر اينست كه استنباط اين شخصيتها از مجموع آيات و اخباري و احاديث مهدي ، اين نبوده كه جناح حق و عدل و ايمان بايد يكسره در هم بشكند و نابود شود و اثري از صالحان و متقيان باقي نماند تا دولت مهدي ظاهر شود ، بلكه آنرا به صورت پيروزي جناح صلاح و عدل و تقوا بر جناح فساد و ظلم و بي بند و باري تلقي مي كرده اند . از مجموع آيات و روايات استنباط مي شود كه قيام مهدي موعود ( عج ) آخرين حلقه از مجموع حلقات مبارزات حق و باطل است كه از آغاز جهان بر پا بوده است . " مهدي موعود تحقق بخش ايده آل همه انبياء و اولياء و مردان مبارز راه حق است " .
منبع : قیام و انقلاب مهدی شهيد مطهري
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 22:38  توسط يحيي
|
برداشت قشري از مردم از مهدويت و قيام و انقلاب مهدي موعود اين است كه صرفا ماهيت انفجاري دارد ، فقط و فقط از گسترش و اشاعه و رواج ظلمها و تبعيضها و اختناقها و حق كشيها و تباهيها ناشي مي شود ، نوعي سامان يافتن است كه معلول پريشان شدن است . آن گاه كه صلاح به نقطه صفر برسد ، حق و حقيقت هيچ طرفداري نداشته باشد ، باطل ، يكه تاز ميدان گردد ، جز نيروي باطل نيروئي حكومت نكند ، فرد صالحي در جهان يافت نشود ، اين انفجار رخ مي دهد و دست غيب براي نجات حقيقت - نه اهل حقيقت زيرا حقيقت طرفداري ندارد - از آستين بيرون مي آيد عليهذا هر اصلاحي محكوم است ، زيرا هر اصلاح يك نقطه روشن است . تا در صحنه اجتماع نقطه روشني هست دست غيب ظاهر نمي شود ، برعكس ، هر گناه هر فساد و هر ظلم و هر تبعيض و هر حقكشي ، هر پليديي به حكم اين كه مقدمه صلاح كلي است و انفجار را قريب الوقوع مي كند رواست زيرا " الغايات تبرر المبادي " هدفها وسيله هاي نامشروع را مشروع مي كنند . پس بهترين كمك به تسريع در ظهور و بهترين شكل انتظار ، ترويج و اشاعه فساد است .
اين جااست كه گناه هم فال است و هم تماشا ، هم لذت و كامجوئي است و هم كمك به انقلاب مقدس نهائي . اين جا است كه اين شعر مصداق واقعي خود را مي يابد : در دل دوست به هر حيله رهي بايد كرد طاعت از دست نيايد گنهي بايد كرد اين گروه طبعا به مصلحان و مجاهدان و آمران به معروف و ناهيان از منكر با نوعي بغض و عداوت مي نگرند ، زيرا آنان را از تأخير اندازان ظهور و قيام مهدي موعود عجل الله تعالي فرجه مي شمارند . برعكس ، اگر خود هم اهل گناه نباشند در عمق ضمير و انديشه با نوعي رضايت به گناهكاران و عاملان فساد مي نگرند زيرا اينان مقدمات ظهور را فراهم مي نمايند .
منبع : قیام و انقلاب مهدی شهيد مطهري
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 22:33  توسط يحيي
|